تبليغاتX
آفتابگردان


آفتابگردان

من آن گلم که ز روی تو برنمی‌گردم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:46 توسط جوانه| |

********************************************************************

گفت:دین تو پر از غم و غصه است.

گفتم:من حقیقت تلخ و غم انگیز را به دروغ شیرین ترجیح می دهم. 

گفت : به جای اینکه بر مظلوم گریه کنی اشکهایش را پاک کن.

گفتم: حسین علیه السلام مظلومی است که نیاز ندارد من اشک از چشمانش پاک کنم بلکه 

 من به اشک ریختن برای او نیاز دارم.

گفتم:تو با شاد شدن کسی که دوست داری شاد می شوی؟

گفت:بله

گفتم:با غمگین شدن کسی که دوست داری غمگین می شوی؟

گفت:بله

گفتم:پس چرا بر من خرده می گیری؟اگر حسین علیه السلام سزاوار دوست داشتن نیست پس چه کسی سزاوار دوست داشتن است؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:23 توسط جوانه| |

هردو آماده شدن .رفتن و سوار ماشین شدن. ماشین حرکت کرد .مرد مشغول رانندگی بود.زن بیرونو تماشا می کرد .به اتوبان همت رسیدن؛ ماشین تو ترافیک متوقف شد. مرد دستشو دراز کرد تا ظبط ماشینو روشن کنه اما یادش اومد که خرابه. چند لحظه توسکوت گذشت ؛انگار چاره ای نداشتن، باید با هم حرف می زدن.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 17:50 توسط جوانه| |

ابر جلوی خورشید را گرفته بود و آسمان پر از تاریکی و ظلمت شده بود اما با  این وجود کورسوهای نور آفتاب همچنان از پشت ابر تیره ی آسمان به روی زمین می تابید.

آسمان تیره شروع به باریدن گرفت و بارید. آسمان هنوز با ابرهای تیره ی خود نتوانسته بود عظمت وبزرگی خورشید را بپوشاند و خورشید هنوز باریکه هایی از نور خود را از پس آن ابر ها به بیرون افکنده بود.

هرچه می گذشت و این تیرگی ها و ابر آلودگی ها بیشتر می شد اما باز نمیتوانست از جلال خورشید بکاهد و خورشید همچنان آرام در پس ابرها و ظلمت ها به تابشش ادامه می داد .

انگار برای خورشید  مهم نبود که چقدر ابر آسمان را فراگرفته و چه ظلمتی زمینیان را در آغوش کشیده و او هچنان به افروختگی و تابش خود ادامه می داد تا زمینیان را از وجود خویش بهره مند سازد...
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 13:19 توسط آفتاب| |

متن ادبی

چه شد که همه چیز فراموش شد ؟  همه آن چه پیامبر بارها و بارها در طی حیاتشان به آن تاکید کرده بودند . مگر نبود که پیامبر فرمودند : " انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی " مگر نبود که پیامبر در روز غدیر فرمودند : " من کنت مولاه فهذا علی مولاه " پس چه شد آن همه گفتن های پیامبر ؟ چه شد که دستان غاصبان جامه ی خلافت تو را از هم دریدند و به جای آن جامه ی چرک آلودی که بوی تعفن آن همه جا را فراگرفته بود بر تن کردند ؟

آن قدر پرده های حیا از هم دریده شد که به اشیانه ی امنتان  که محل رفت و آمد ملائکه بود تجاوز کردند و گل آن خانه را که باغبانش تو بودی پرپر کردند و بعد وقیحانه تر از همه ی این ها به تو تهمت بی غریتی زدند و باز هم بدتر از همهی آن چه گفته شد گفتند : مگر می شود علی آن فاتح خیبر در آن لحظه هیچ نکرده باشد و چون تماشاچی فقط به نظاره ایستاده باشد ؟

آری می شود ! چرا نشود چون که تو جز به اذن الهی ونه به خواسته های خود دست به هیچ اقدامی نمی زنی   . اگر سکوت کردی هیچ نگفتی گویی خار در چشمت بود آن را می بستی و استخوان در گلویت بود و تو آن را فرو می بردی . آری علی جان سکوت تو هزارن معنا و حکمت داشت اما بی خردان آن را نفهمیدند. آن قدر نفهمیدند که هم دم تنهایی های تو چاه شد .

بمیرم برای قلب شکسته ات که در میان آن همه مردمان که نام مردی را به یدک می کشند هیچ مردی پیدا نشد جز مقداد و ابوذر و... چقدر کم بودند یاران تو علی جان ! اما همان تعداد قلیل عجیب یارانی برایت بودند ، قلب هاشان چون آسمان پاک و زلال بود و هیچ ابر پلیدی و انکار روی آن ها را نپوشانده بود .

واقعا چه شد که همه چیز فراموش شد و از آن همه بخ گویان تنها اندکی کنارت ماندند و بقیه پراکنده شدند ؟ اما علی جان غمگین مباش زیرا که آن صبح روشنایی و عدالت از پس ابرهای ظلمت خواهد دمید و حق تو را باز پس خواهد گرفت . (فاطمه باقری )

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:36 توسط گل| |

داستان نمادین

تابستان رفت و پاییز آمد ، من منتظر بر لبه ی پنجره نشسته بودم و به آسمان خیره شده بودم . به ابرها نگاه می کردم که آرام آرام حرکت می کردند و گاه ابرها جلوی خورشید را می گرفتند و هوا می گرفت ، اما خبری از باران  نبود . بعد از چند ساعتی خسته شدم و از لبه ی پنجره بلند شدم و به دانشگاه رفتم . روز ها از پی هم گذشتند و من هر لحظه کنار پنجره منتظر ابرهای تیره ای بودم که بیایند و روی خورشید را بگیرند تا شاید قطره ای از باران رحمت الهی ببارد . اما گویی که خبری از باران نبود . روزها  شب شد . شب ها روز شد و پاییز رفت و زمستان آمد و من هم چنان منتظر ، اما خبری نشد که نشد .

هوا به شدت آلوده شده بود و تنفس کودکان و بیماران را مشکل کره بود و هیچ کس دیگر رغبتی نشان نمی داد تا در خیابان ها قدم بزند من هم که همیشه عادت به پیاده روی داشتم دیگر حتی قدم به بیرون از خانه نمی گذاشتم . همه غمگین و منتظر باران بودند .........

نماز باران می خواندند و دعا می کردند تا آن که گرد و غبار ها کنار برود تا باری دیگر کوه های شمیران را ببینند . اما گویی ابرها بخیل شده بودند و تمایلی به بخشش باران نداشتند . اوضاع آن قدر به وخامت رسید که تعداد بیماران بیمارستان ها از بیماران ریوی و قلبی و... افزایش یافت . همه به تکاپو افتاده بودند و من هم چنان منتظر بودم .........

تا این که بالاخره درهای بخشش الهی گشوده شد و باران شروع به باریدن کرد . همه غرق در شادی شدند و بالاخره باران تمام کثیفی ها را شست و دوباره هوا پاکیزه شد و کوه های شمیران نمایان گشت. ( فاطمه باقری)

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:35 توسط گل| |

متن نمادین

چند روزی بود که ماه جلوی خورشید را گرفته بود و جای هیچ روزنه ای برای عبور نور خورشید نبود و سایه ی تیره ی مته اجازه ی نمایان شدن زیبایی های طبیعت را نمی داد و همه چیز را در پس ظلمت نهان کرده بود . حتی پرندگان هم آوازهای غمگین می خواندند . گویی که خورشید روی برگرفته بود و با همه چیز قهر کرده بود و رغبتی به نمایاندن رخ نشان نمی داد .

برخی غمگین بودند اما عده ی کثیری حتی یادی هم از خورشید پنهان شده پشت ابرها نمی کردند . عده ای امیدوارند و هر لحظه منتظر دیدار دوباره ی خورشیدند اما عده ای دیگر حتی امیدی به دیدار خورشید ندارند تا آن جا که حتی آن را فراموش بودند .

آری آن عده ای که تمام خوبی های خورشید را با حضورش ربط می دادند ، حال که دیگر نبود خوبی هایش را فراموش کرده بودند .

چه بد ! واقعا چه بد !  که خوبی های خورشید همه محو شد و آن چه ماند همه تیرگی و ظلمت بود و تنها آن عده ای خود را از ظلمت نجات دادند که خوبی های خورشید را با عدم حضورش نفی نکردند و آن ها تنها نجات یافتگان بودند . ( فاطمه باقری )

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:34 توسط گل| |

تا حالا فکر کردی شاید با یه تغییر رفتارکوچولو بتونیم چقدر راحتتر زندگی کنیم؟ مثلا این یکیرو ببین:

 یه نفر اذیتمون می کنه .حالا به هر شکل . با کلامش یا رفتارش یا هر چی . ما چه کار می کنیم؟ با خودمون می گیم حسابتو می رسم صبر کن وقتش برسه...مثل این که یه سنگ بر می داریم و می گذاریم تو جیبمون تا به موقش این سنگو بزنیم به سر طرف . به راهمون ادامه می دیم یه نفر دیگه به عمد یا غیر عمد اذیتمون می کنه خوب ماهم بدون این که فکر کنیم یه سنگ دیگه بر می داریم . نفر بعد سنگ بعد. گاهی هم که فرصتش پیش میاد به خیال خودمون  سنگ مورد نظرو از جیب در میاریم و به طرف مقابل پرتاب می کنیم غافل از این که خاصیت این سنگا اینه که سنگینیشون هیچ وقت با پرتاب کردن از بین نمی ره. نتیجه این که:

ما می مونیم ویه سنگینی که هر روز حسش می کنیم. نمی دونیم مال چیه و چطوری از شرش خلاص می شیم . بعضی وقتام بد تر، این سنگینیرم به حساب مردم و دیگران و...  می ندازیم و باز یه سنگ دیگه برای تلافی بر می داریم  ولی با این کار فقط سنگینتر می شیم .سنگینتر و سنگینتر.اینا همون کینه هاییه که از مردم و روزگار به دل گرفتیم سبک نمی شیم مگر این که، این سنگارو بریزم دور یعنی به خودمون اجازه بدیم که:ببخشیم

این بخشیدن اول و بیشتر از همه برای خودمون مفیده. وقتی راحتتر به قضیه نگاه کنیم می بینیم که خیلی وقتا تقصیر از خودمون بوده نه دیگران و خیلی وقتا اصلا مقصری نبوده  و ما یه اتفاق ساده رو بزرگ و خرابش کردیم.اینجوریه که اگرهنر بخشیذن داشته باشیم هنر بهتر زندگی کردن داریم

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:58 توسط جوانه| |

می دونم که روزا و شبای قشنگ رمضان تموم شده اما دوست دارم ازشون بنویسم

امسال ماه رمضون برا من یه حسای جدیدی داشت شاید چون اولین باری بود که تو ماه رمضون نه مدرسه می رفتم و نه دانشگاه و نه درگیری فکری و کاری خاصی داشتم

به نظرم اومد چقدر ماه رمضان ماه قشنگیه چقدر جالبه که از دوازده ماه سال یه ماهو داشته باشیم که برامون مثل یه فرصت می مونه فرصتی برای بهتر شدن برای برگشتن برگشتن به خدا به خوبی ها

این ماه که داشت شروع می شد با خودم تصمیم گرفتم که گناهای گذشتمو ترک کنم

تو ماه فرصتای خیلی خوبی بود برای توبه کردن از اون گناها اگه قرار باشه خدا توبمو قبول کنه چه وقتی بهتر از این ماه که دعا توش مستجابه و توبه قبوله و درهای رحمت خدا بیشتر از همیشه بازه

سی روز وقت کافی بود برای این که تو آشیونه رمضان پناه بگیرم و از عادتای بدم به گناه و تنبلی دور بشم مثل یه اردوی تمرینی برای ترک زشتیها با تمام لوازمش

گاهی که بی کار می شدم به خودم می گفتم وقتی خوندن یه آیه قرآن ثواب یه ختم قرآن داره  وقتی هر دعایی بکنم مستجاب می شه وقتی با یه استغفار می تونم مثل ی بچه پاک بشم پس چطوری می تونم بی کار بشینم بعد بلند می شدم و یه کار مفید می کردم

گاهی مفاتیح و باز می کردم و دعا می خوندم از شما چه پنهون برای اولین بار دعای جوشن کبیر و از اول تا آخر خوندم به تک تک کلماتش توجه کردم غیر قابل وصف بود  حس می کردم زیبایی ها و امنیت و آرامش احاطم کردن

دعاهایی که قبلا از مفاتیح خونده بودم و نخونده بودم . کلی دلم باز شد حالم خوب شد فکرم پرواز کرد با خودم فکر می کردم چقدر این دعاها قشنگن . تو ماه های دیگه وقتی دلم گرفت و حس کردم که از خدا دور شدم می تونم بیام سراغشون .هم قشنگن هم در ونشون معارف بلندی دارن که باید برام دوره بشه

آره اون روزا و شبای قشنگ تموم شده اما اثرشو تو وجودم هنوز حس می کنم 

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:30 توسط جوانه| |

امام صادق«علیه‌السلام» فرمودند: حسن‌بن‌علی‌علیها‌السلام در یکی از سفرهای عمره‌اش همراه مردی از اولاد زبیر که به امامتش معتقد بود، زیر درخت خرمای خشکی که از تشنگی خشک شده بود، رفتند.در زیر آن درخت فرشی برای امام حسن«علیه‌السلام» انداختند و در برابرش فرشی برای زبیری، زیر درخت خرمای دیگری. زبیری سر بالا کرد و گفت: اگر این درخت خرمای تازه داشت از آن می‌خوردیم. امام حسن فرمودند: خرما میل داری؟ زبیری گفت: آری، حضرت دست به سوی آسمان برداشت و دعا کرد به سخنی که من آن را نفهمیدم، پس درخت سبز شد و به حال خود بازگشت و برگ وخرما برآورد.

ساربانی که از او مرکوب کرایه کرده‌بودند، گفت: به خدا این جادوست.

امام حسن«علیه‌السلام»فرمودند: وای بر تو، جادو نیست، بلکه دعای مستجاب پسر پیغمبر است.

.....حسن«علیه‌السلام»جان! ای تو که پسر پیغمبر خدایی،

ای که تو را کریم خوانده‌اند و ما را گدایان درگاهت!

چه می‌شود که در این ماه که شمیم بخشندگی‌ات سراسرش را پر کرده‌است با دستان کریمانه‌ات ریسمان محبتمان را به فرزندت چنان محکم کنی که هیچ‌گاه و هیچ‌لحظه‌ی زندگیمان از او غافل نباشیم.

چه‌می‌شود که دست‌های خالیمان را با بارش لطف محمدی‌ات پرکنی، که تو پسر پیغمبر خدایی! چه می‌شود که این ماه قلب‌هامان را آن‌گونه جلا دهی که از این ماه خارج نشویم جز آن‌که، یاری شده باشیم از یاران مهدی‌ات«عجل‌ا..فرجه

وما می‌دانیم که تو می‌بخشی آن‌گونه که برای آن توصیفی نیست، چرا که تو کریم خاندان کرامتی!   

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 17:2 توسط آفتاب| |


Design By : Night Skin